مولوی چهره درهم می کند، دستی روی ریش درازش می کشد و می گوید: عرض شود در خدمت، این شام، شام مرده بود که باهم خوردیم!
آنگاه درحالیکه دندانهایش را با برگ جارو خلال می کند، ادامه می دهد: ما عالمان دین اینجا نیامده ایم که شام مرده بخوریم. ما آمده ایم تا حکم رسول الله را به شما بگوئیم. واجه ها شام مرده حرام است.
مُلا، مولوی ها برای لحظه ای دست از خلال کردن می کشند و سرهای مندیل بسته شان را به نشانه ی تائید تکان می دهند.
صدای ته مرده و لرزان پیرمرد به سختی به گوش طالب بغل دستش می رسد و او مانند نماز جماعت بیابان تکرار می کند: واجه می گوید، یاعنی برای پُرس برادرم خیرات ندهم؟!
مولوی قند را درچای می خیساند و می گذارد در دهانش و درحالیکه چای را هورت می کشد از گستاخی پیرمرد می رنجد: واجه شیرمحمد، نافرمانی الله را نکن. شام مرده بدعت است. این را که من نمی گویم، کتاب و شریعت می گوید.
ادامه مطلب...
فرانکلین در روستای آبادان / شیما زراعتی
فرانکلین در پایتخت شنیده بود که در روستای آبادان لاک پشت پیر و جادوگری است که می تواند آینده را پیش بینی کند ..او تصمیم گرفت به روستای آبادان بیاید و لاک پشت پیر را ببیند او راه طولانی را طی کرده بود و بعد از 3 روز و 3 شب به آبادان رسید. چون شب بود در لاک خود خوابید و صبح از خواب بیدار شد و از یک موش خرمائی پرسید ، می د انی لاک پشت جادوگر کجاست ؟
سفر به اعماق زمین / آسیه و عابده دامنی
در یکی از روزهای خوب و دلپذیر تابستانی آسی زیر سایه درخت چنار دراز کشیده و چشمانش را بسته بود و فکر می کرد که یک دفعه عابی سر رسیدو گفت: آسی، آسی، آسی گفت:چی شده... عابی و آسی دو دوست صمیمی بودند و هم کلاس هم بودند . عابی گفت: چه طور است برای مدتی به مرکز زمین سفر کنیم.آسی گفت : چی، داخل زمین، ولی با کدام پول . عابی گفت: داخل زمین سفر کردن نیازی به پول و ماشین و موتور ندارد و آسی که از سفر کردن و ماجراجویی خوشش می آمد قبول کرد. آن دو بار و بندیل خود را بستند و با پا آنقدر زمین را فشار دادند تا اینکه زمین شکافته شد و آن دو را بلعید . حالا آنها در دل زمین بودند، آنجا تاریک بود .عابی گفت: اینجا چقدر وحشتناک است. آسی گفت: کاش حداقل یک لامپ....
ادامه مطلب...
بار اول که داستان را می خواندم. می دانستم که باز در دام دستکاری های زمانی و این بار مکانی آقای کریمی افتاده ام. بنابراین باخودم گفتم دور دوم و سوم روی شاخش است!
اگرچه این داستان گیج کننده تر از بقیه بود ولی رمز نگاری اش ساده تر است. کافیست صحنه ها را به دو قسمت تقسیم کرده، یکی درمیان از هم سوا کنیم. داستان ساده می شود.
برای معلم یا دانش آموزان ساده تر بگویم، داستان میراث مانند یک تمرین "مرتب کنید" است.
بهرحال بحث برسر این نیست. بحث اینست که آیا نیازی به این بازی مکان در این داستان با طرح و پیرنگ ساده بوده یا نه؟
ادامه مطلب...
برای جایزه داستان بیهقی 1111 اثر از 471 نویسنده به دبیرخانه ارسال شد، که پس از بررسی اولیه توسط داوران مرحله اول 130اثر به مرحله دوم داوری راه پیدا کردهاند. دبیر جشنواره بهاءالدین مرشدی و داوران اولیه این دوره متشکل از مهدی جمشیدیان، آزاده کاظمی، محبوبه آببرین، فرنوش حبیبنژاد، مهرنوش قائممقامی، اشا صدراشکوری و محرم براتی و در دور دوم: اسدالله امرایی، ابوتراب خسروی، مهسا محبعلی، محمدعلی علومی، احمد اکبرپور، احسان شاهطاهری، میثم غفوریان صدیق بودند. بیشترین آثار ارسالی از استانهای تهران، قم و شیراز بوده است و نیز از کشورهای کانادا، آمریکا، برزیل، آلمان، هلند، ارمنستان و ترکیه داستان به دبیرخانه ارسال شده است. در این میان 7 اثر از شهرستان ایرانشهر نیز حضور داشت که 2 اثر به جمع 130 اثر داوری دور دوم راه پیدا کردند و در مرحله نهایی داوری؛ اثر "دیوانه ها" از "عبدالواحد برهانی" به جمع 10 اثر برتر جشنواره راه پیدا کرد و شایسته تقدیر قرار گرفت.
داستان میراث نوشته ی فرید کریمی را نمی توانم بهتر از کارهای قبلی او بدانم و قصد مقایسه هم ندارم، تنها به بیان مواردی مختصربسنده می کنم. داستان شرح آدم ها و افکارآنهاست که می تواند گاها در رفتارشان پیدا باشد یا اصلا به چشم نیاید! در این اثر سبک مورد پسند فرید را می بینیم که به نوعی گریزان از روایت خطی و معمول است و در پی کشف مسیری تازه برای رسیدن به قالب شخصی خودش است، به طوری که با نوشته های قبلی او می توان شباهت هایی را در نوع قصه پردازی مشاهده کرد.
بر خلاف معمول در این داستان نمی توانیم کش و قوس های رایج در داستان های ورثه ای را ببینیم و شخصیت پردازی هایی که چنین داستان هایی نیاز دارند؛ مثلا شخصیت های قهرمان،بدمن یا کاملا سیاه و سفید. روایت با تمی اجتماعی و تصویرسازی هایی رئالیستی سعی دارد به بیان حقیقت هایی بپردازد که در ذهن روزمره آدم ها نهفته است. در طول داستان چیزی که مشهود است نویسنده تلاشی برای تصرف ذهن شخصیت های داستان انجام نداده و احساس می شود مانند یک مخاطب با سیگاری به دست نظاره گر مناقشات ذهنی شخصیت هایش بوده است و عینیات و ذهنخوانی هایش را نگارش کرده است. این از طرفی به ساده و یکدست شدن روایت منجر شده است که مهارت ذهن سیال نویسنده را نشان می دهد و از طرفی هم یک ریسک تلقی می شود زیرا داستان را نپخته و جا نیفتاده نشان داده است!
گاهی فضا و توصیفات فشرده و مکمل شده اند و گاهی مانند یک اتود ساده رها شده اند و محجور مانده اند و اینطور به نظر می رسد که نویسنده اشراف ذهنی خود را کافی دانسته و مخاطب از آن محروم شده است! شاید همین داستان را در نگاه اول مبهم نشان دهد بخصوص برای مخاطبی که با اجتماع بومی بلوچ آشنایی نداشته باشد! اما با تمام این تفاصیر و انتخاب طرحی بسیار مشکل و در کنار آن سبک و روش مشکل تر خود نویسنده باید گفت که فرید کریمی دست به ریسک زده است مثلا انتخاب عنوانی کلیشه ای و وسواس نویسنده برای پرهیز از دچار شدن به آن و حتی خلق فضایی تازه و جدید بارزترین نمونه در این داستان است. همچنین برای رسیدن به فضایی متفاوت و ایجاد کشش برای مخاطب نویسنده باید نه تنها بر ذهن و روان شخصیت های خود مسلط باشد بلکه چاشنی و جذابیت داستان را هم در همین آمد و شد های بین وخیال و واقعیت قرار دهد به طریقی که مخاطب بدون احساس ریپ زدن تا انتها داستان را دنبال نماید. امری که در داستان میراث با نوسان همراه است و در جایی خواننده خود را گم می کند و اگر کم حوصله نباشد در ادامه باز خود را در داستان پیدا می کند.
پرداختن به لایه های ذهنی شخصیت های معمولی اجتماع می تواند بسیار هوشمندانه و همراه با مخاطب خاص باشد ویژگی که حتی اگر با زبان داستانی ماهرانه ای همراه باشد برای هر مخاطبی جذابیت نخواهد داشت و افراد و ذائغه مخصوص به خود را می طلبد، عده ای همراه با نویسنده و سر ذوق می آیند و عده ای هم ناکام از لذت داستانی از آن می گذرند. کلیت داستان بیانی بدون صحنه های اکشن یا رمانتیک و یا تراژیک است و حتی کمیک! داستان آرام و آرام تا انتها به پیش میرود تا مخاطب را در انتها غافلگیر کند اما همچنان جای خالی عناصر دیگری در داستان احساس می شود تا بتواند لبخند رضایت را بر لبان مخاطب بنشاند. در پایان باید بگویم فرید کریمی در خلق این اثر نه برنده بوده است و نه بازنده بلکه این داستان را می توان تجربه ای هوشمندانه برای وی تلقی کرد که نشان از هوش و خاص بودنش دارد.
داستان میراث داستان پیرزنی به نام «زرخاتون» و برخی اطرافیانش است. در خلال گفتگوها و کنکاشهای درونی شخصیتها ما کم کم با روحیات این اشخاص آشنا می شویم. در پردازش شخصیت های سعی شده است که از دو عنصر دیالوگ و واخوانی ذهنی شخصیت برای به تصویر کشیدن خصوصیتهای بازر اخلاقی آنها استفاده شود. گاه آن چه که از گفتهها و نگفتهها به ما می رسد ما را با دوگانگی شخصیتها و نوعی رنگ و ریا در آنها آشنا می کند. البته نویسنده با توصیفات دقیقتر از رفتارها و کردار آنها مطابق الگوهای از پیش طرح شده شخصیتها را می توانست بهتر و روشنتر برای ما بشناساند. در باب توصیف شخصیتها از دیدگاه راوی باید ما دقیقتر حداقل با شخصیتهای کلیدی آشنایی پیدا می کردیم. این مستلزم مطالعه دقیقتر روانشناسی افراد مختلف جامعه ما است که نویسنده داستان باید به آنها بیشتر اشراف داشته باشد.از ویژگیهای خوب این داستان مقدمه پردازی برای بسترسازی روایت داستان است. هوای سرد،لزر، کز کردنها همه گویای سردی و نوعی بیتفاوتی اطرافیان زرخاتون به خودش و همچنین زمینهسازی برای مرگ او است. عنصر محیطی زمان داستان که بستر روایت است، زمستان، خود نیز گویای نوعی مرگ و خمودگی یا شاید در خود فرورفتن برخی از شخصیتها است.از کمبودهای این داستان به نظرم مسئله عدم رعایت تعلیق درست در داستان است. نویسنده با توصیفات و عباراتی روان سعی کرده است حرکت روند داستان را روان کند اما به لحاظ جذب خواننده برای همراهی نویسنده تا پایان داستان کمی ضعیف عملکرده است. داستان می توانست با ایجاد تعلیقهای کوتاه و گاه بلند همراهی بیشتری جذب کند.از نکات برجسته داستان خطی نبودن نوع روایت و تصویرسازیهای داستان است. نویسنده سعی می کند با پرشهای نوشتاری و زمانی صحنههای مختلفی برای خواننده ترسیم کند. این سبک نوشتن من را یاد داستان «همسایهها» احمد محمود می اندازد. در آنجا نویسنده محاورههایی قدیمی را وارد خط سیر داستان می کند. عقب و جلو کردن زمان در خلال نوشتن به خصوص تغییر سریع صحنهها خواننده را با تصویر رنگارنگ از مکانها و زمانها مختلف رو به رو می سازد. البته نباید از پایان خوب داستان نیز چشم پوشید.
لَرزی جان پیرزن را تکاند.. اَنور پیچ سرُم را شُل کرد. از روی صندلی بلند شد؛ جلوی پنجره ایستاد. باد سرد به سرش خورد.
«حتماً سردی اش کرده!»
پنجره را بست و پرده را کشید؛ پتو را تا زیر چانهِ پیرزن بالا کشید ودوباره روي صندلي نشست.
سکینه صدایش را تو داد؛ شانه دخترش را چسبید.
«بعدش بهش گفته بودم: غذای آدم مریض همین است،والا برایت برنج بریانی می پختم»
بلند شد زیر کتری را روشن کرد و دوباره سر جایش نشست.
«آب هم از پارچ نخورد؛رفت از شیر آب خورد،خدا زده حتماً فکر کرده آب تعاویذ به خوردش می دهم»
امان اله لباس هایش را داد به پریسا تا اطو کند.
پلک راستش پرید؛ لب هایش تکان خورد.آب میوه به ته رسید و خرِ خِر صدا کرد.
«جمیله می گفت دست زرخاتون را محکم گرفته و فشار داده.»
«گرم بوده و جای کبودیش هم توی دست زرخاتون مانده»
اَنور زیر سایبان کیوسک نگهبانی پناه گرفت. دو نفر آنجا آتش روشن کرده و کنارش نشسته بودند.آب از سایبان کیوسک می چکید.مردی که کلاه کِشی به سرش کشید بود؛ با چوبش آتش را پس و پیش کرد.
-تعیین کرده بودیم از کجا و چطور، می دانستم چطور اما آدم دل و جرأت دارش را پیدا نکرده بود.تا روز 12ام که دوتا از همشهری هایمان همراهم شدند!
بعد سیگارش را با آتش روشن کرد؛رفیق بغل دستش سر تکان داد.اَنور نزدیک تر آمد؛چمباتمه زد کنارشان.مرد کلاه کِشی بطری بنزین را روی آتش گرفت. آتش گُر گرفت.نفر دیگر که تن لاغرش را توی کاپشن آمریکای سبزی پوشانده بود چانه لرزاند
ادامه مطلب...



